پيچك و ياس
و صداي دوست مي آمد به گوش دوست...
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
یه هیزم شکن وقتی خسته می شود که تبرش کُند بشه! نه این که هیزمش زیاد باشه . تبر ما انسانها باورهایمان است نه آرزوهایمان
با تمام وجود گناه کردیم اما نه گناهمان را فاش کرد و نه نعمت هایش را از ما دریغ کرد بیاندیش که اگر اطاعتش می کردیم چه می کرد.

سلام به همه دوستان عزيز، از اونجائيكه اين روزا سرم خيلي شلوغه و فرصت پست مطلب جديد رو ندارم و ميترسم نتونم عيد رو تبريك بگم، از فرصت استفاده كرده و پيشاپيش عيد نوروز رو خدمت شما تبريك عرض نموده و براي خودتون و خانواده هاتون آرزوي شادكامي و بهروزي دارم.
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:
مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد .
قطار می گذشت و سبک می شد زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد .
پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند .
اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند .
اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همين بود .
آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری .
عرفان نظر آهاری ![]()
۲۴ دی ماه ۱۳۸۷ بعد کلی کلنجار رفتن با خودم وپرسه در وبلاگها با اصول وبلاگ نویسی آشنا شدم و پیچک و یاس متولد شد ...دوست داشتم از همه چیز وهمه جا بنویسم مثل یه گل پیچک وبلاگم رشد کنه و بره بالا وبالاتر... در هر صورت فکرمیکنم پیچک ویاس نتونسته اونی باشه که من میخواستم البته یه مقدار به مشغله شغلی وکارم بر میگرده که حسابی وقتم روگرفته ولی این وبلاگ حسنی که داشته دوستای خوبی پیدا کردم و مطالب زیادی یاد گرفتم ... برای همه وبلاگ نویس ها آرزوی موفقیت دارم.
اونروزها ایام محرم بود و مطلب زیر اولین پست من بود دوباره میذارم تا خاطرات تازه بشه البته اون پست فقط تا قسمت آبی رنگ بود وبقیه اش امروز اضافه شده ، امیدوارم به یاد همه نیازمندان باشیم . پایدار باشید

باز باران بي ترانه ...
باز باران با تمام بي كسي هاي شبانه ...
مي خورد بر مرد تنها ، مي چكد بر بام خانه
باز مي آيد صداي چك چك غم ...
باز ماتم من
نمي دانم ... نمي فهمم ، كجاي قطره هاي بي كسي زيباست ؟!
نمي فهمم ، چرا مردم نمي فهمند كه آن كودك كه زير ضربه هاي شلاق باران
سخت ميلرزد ، كجاي ذلتش زيباست ...
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
مدیران دیر به سر کار نمیرسند، تاخیر آنها همیشه اجتنابناپذیر است.
مدیران روزنامه نمیخوانند، آنها در حال جمع آوری اطلاعات هستند.
مدیران فراموش نمیکنند، این کارکنان هستند که فراموش میکنند به آنها یادآوری کنند.
مدیران نمیخوابند، آنها با چشمهای بسته فکر میکنند.
مدیران اسباب بازیهای جدید نمیخردند، آنها بر روی تکنولوژیهای جدید سرمایهگذاری میکنند.
کارمندان ایدههای خوب ندارند، اگر هم دارند، نظرات مدیرانشان هست.
سلام به همه دوستان ، نمی دونم چرا یه دفعه دلم گرفت ؟ ... یاد حضرت زهرا (س) افتادم
انشاء الله خودش دست همه رو بگیره ...

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
دکتر علی شریعتی
او در نظریه اش تاکید می کند که انسان سه مرکز یا عامل برای انجام کار دارد.جسم او ، دل او و مغز او که هر سه ، در بوجود آمدن نتیجه ی کار نقش دارند واز فعالیت هریک فرآورده ای حاصل می شود:
فرآورده دل : انگیزه
فرآورده مغز : اندیشه
فرآورده جسم : کار عملیاتی و فیزیکی
در نشستی که در اردیبهشت ماه سال82 در محل ماهنامه ی «کتاب ماه علوم و فنون» با حضور مرحوم کاشانی درباره نقد کتاب «نقش دل در مدیریت» برگزار شد ، وی در سخنان خود گفت:در آخرین سمیناری که در مورد نقش دل در مدیریت برگزار شد،کسی از من سوال کرد چگونه می توان نقش دل در مدیریت را اجرا کرد؟من در پاسخ گفتم:هرگاه برمبنای رفتار سازمانی علمی وبر مبنای دیدگاه درست با منابع انسانی برخورد کنیم و سلسله مراتب نیازهای مازلو را بشناسیم و بر اساس آن عمل کنیم بطور طبیعی انسانها را خشنود می سازیم و انسان خشنود ،بهره ور می شود.در این حالت تردید نکنید که مدیریت دل کرده اید.
البته عده ای براین باورند که نظریه ی «نقش دل در مدیریت »یک نظریه ی جدید نیست بلکه همان مدیریت ژاپنی است با چاشنی هایی از شعر و عرفان ایرانی .
منبع :
نقش دل در مدیریت اثر مجتبی کاشانی
نخستین درس مهم
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دومين درس مهم- کمک در زير باران
يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که میباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياهپوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباسهايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد... به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم.. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به ديگران دعا میکنم.»
ارادتمند
خانم نات کينگ کول
-------------------------------------------------------------------------------
سومين درس- هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
-----------------------------------------------
چهارمين درس مهم- مانعى در مسير
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند...
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم!
.هر مانعى، فرصتى
چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است :
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید :<تو یک قهرمانی>
فردا در روزنامه ها می نویسند :
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد
اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم
پس روزنامه های صبح می نویسند:
امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .
ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی
<من ایرانی هستم >
فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند :
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت !
نوعی دیگر از جنگ اما بدون توپ و تانک و خونریزی ولی بسیار شدید بر اساس خلاقیت، هوش با جنبه هایی از شوخی و بامزه گی در میان شرکت های بزرگ در جریان است. این جنگ، جنگ تبلیغاتی نام دارد که در این نوشته به نمونه هایی از آن اشاره خواهم کرد:
1. نیکون در برابر لومیکس
شرکت تولیدی دوربین های عکاسی دیجیتالی "نیکون" (Nikon تلفظ صحیح: نایکان) در تبلیغ محصول جدید خود با امکان تشخیص چهره به صورت خودکار، از این تبلیغ استفاده کرده است:
لومیکس(Lumix)، رقیب نیکون، تبلیغ زیر را با این موضوع منتشر کرده است: لومیکس صورت هایی را که هنوز به دنیا نیامده اند را هم تشخیص می دهد!
2. کوکا کولا در برابر پپسی:
این دو غول تولید کننده نوشیدنی های بدون الکل، همیشه در حال رقابت و جنگ تبلیغاتی بر علیه یکدیگر بوده اند. گاهی این تقابل به مسخره کردن شرکت و محصولات دیگری هم کشیده شده است.
کوکاکولا طبقه دوم این ساختمان را برای دفتر بازاریابی و فروش محصولات خود خریده است و در مقابل آن تابلویی با عبارت: " کوکاکولا، در طبقه دوم" را برای راهنمایی مراجعه کنندگان نصب کرده است. چند روز بعد، پپسی، تابلویی را در کنار تابلوی کوکاکولا نصب می کند با این عنوان: " پپسی، همه جا " !
حتی طوفان و برف هم نمی تواند مانع از خریدن پپسی توسط مردم شود!
راننده پپسی در حال نوشیدن کوکاکولا است!
3. بی ام و در برابر آئوودی در برابر سوبارو:
در پوستر زیر نوشته است: تبریک به آئوودی بخاطر بردن عنوان اتومبیل سال 2006 آفریقای جنوبی، از طرف برنده عنوان اتوموبیل سال 2006 جهان!
پاسخ می دهد:تبریک به بی ام و بخاطر بردن عنوان اتوموبیل سال 2006 جهان از طرف برنده 6 دور متوالی مسابقات اتوموبیلرانی 24 ساعته "لو مان" از سال 2000 تا 2006
سوبارو هم برای اینکه چیزی گفته باشد:
آفرین به آئوودی و بی او و برای برنده شدن در مسابقات زیبایی، از طرف برنده بین المللی موتور سال 2006!
|
دوستی بين زن ها يه زن يه شب به خونه نمياد. |
روز بعد به شوهرش ميگه كه من ديشب خونه ء يكی از دوستام خوابيدم.
شوهر به 10 تا از بهترين دوستای زن تلفن میكنه.
هيچ كدوم از اونها اينو تأييد نمیكنند.
|
هيچوقت رو دوستی يه زن حساب نكن! |
دوستی بين مردها
|
يه مرد يه شب به خونه نمياد.. |
روز بعد به زنش ميگه كه من ديشب خونه ء يكی از دوستام خوابيدم.
زن به 10 تا از بهترين دوستای شوهرش تلفن میكنه.
هشتتا از اونها تأييد میكنند كه شوهر شب گذشته را در خونه ء اونا گذرونده و دو تا از اونا ادعا میكنند كه اون هنوز اونجاست!
|
هيچوقت به حرف مردها اعتـماد نكن! |
| Design By : LoxTheme.com |
















